|
بیا ای محبوب من تا زیر باران قدم بزنیم! برف ها آب شدند و زندگی از خواب بیدار شد و به سوی دره ها و تپه ها رفت. با من بیا تا در کشتزارهای دور دست دنبال جای پای بهار برویم و از تپه ها صعود کنیم و وزش باد در میان سبزه زارها را بنگریم. اینک فجر بهار جامه ای که شب زمستانی آن را تا کرده بود، گشود و درختان سیب و هلو همچون عروسان در شب قدر هویدا شدند و تاکستان ها از خواب بیدار گشتند و همچون عاشقانی نرده ها را در آغوش گرفتند. جویبارها به راه افتادند و در میان صخره ها به رقص درآمدند و سرود شادی خواندند. گل ها ازدل طبیعت بیرون آمدند همچون بیرون آمدن کف ازآب دریا. بیا تا بقایای اشک های باران را از جام های نرگس بنوشیم و جانمان را با آواز گنجشکان شاد پر سازیم و بوی خوش باد صبا را استنشاق کنیم. کنار آن صخره بنشینیم. آنجا که بنفشه ها پنهان می شوند و خود را با + نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 22:5 توسط omid |
اگر نامه های عاشقانه ام در حکم تجاوز به ساحت کسی است ... اگر نامه های عاشقانه ام با همان شورشگری ... با همان بی پروایی ... با همان لحن کودکانه شان دنیا را به پیرامون تو زیر و زبر خواهد کرد و هزار درویش را هلاک ... و آتش هزار جنگ صلیبی را شعله ور ... باری هیچ شگفت زده مشو. ای گنجشک خاکستری تابستان اگر دیدی که برگ هایم بر دروازه های شهرهای مسین آموخته است بدان که شمشیرهای ینی چری ها بر عشق فرمان می رانند. و هیچ در شگفت مشو اگر گلهایم را ناجوانمردانه کشتند که این روزگار به گلهای مصنوعی ایمان آورده است ... اگر محکومم کنند تو برایم گریه مکن زیرا که همه ی محکمه های عاشقان در وطنم غیر قانونی است ... + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 21:3 توسط omid |
عشق تو به من آموخت...که اندوهگین شوم و من از روزگارانی پیش محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد زنی که بر بازوانش چون گنجشگ بگریم زنی ... که پاره هایم را چون پاره های بلور شکسته گرد آرد * عشق تو، ای بانوی من، مرا به بدترین عادتها خو کرده است به من آموخته است ... که هر شب هزاران بار در فنجان قهوه خود نظر کنم ... طبابت عطاران را امتحان کنم ... و در خانه پیشگویان را بزنم ... به من آموخته است ... که از خانه خود خارج بشوم تا پیاده روها را پاکسازی کنم و در پی رخسار تو باشم ... در بارانها ... و در روشنایی نور خودرو ها ... و در پی پیراهنت باشم در میان پیراهنهای نا شناسان ... و در پی خیال تو حتی ... حتی در برگ آگهی ها ... عشق تو به من آموخته است که چگونه ساعتها سرگردان پرسه بزنم در جستجوی گیسوانی کولی وار محسود همه کولی ها در جستجوی رخساری ... صدایی که خود همه رخسارها و صداهاست * عشق تو ... ای بانوی من تا درون شهرهای حزن و اندوهم برده است ... و من پیش از آنکه تو را بشناسم ... به درون شهرهای حزن و اندوه قدم ننهاده بودم و هرگز نمی دانستم که اشک تجسم انسان است و انسان بی اندوه یادگاری از انسان است ... * عشق تو به من آموخته است که چون نوباوگان رفتار کنم ... رخسار تو را با گچ نقش بزنم بر دیوارها ... بر بادبانهای صیادان ... بر ناقوسها ، چلیپاها عشق تو به من آموخته است ... که چگونه عشق جغرافیای زمانها را دگرگون می کند به من آموخته است ... که وقتی عاشق می شوم زمین از دوران باز می ایستد عشق تو ... به من چیز هایی آموخته است که هرگز در خاطر نمی گنجید پس قصه های کودکان را خواندم ... و به قصرهای شاه پریان پای نهادم ... و در رویا دیدم که دختر سلطان مرا به همسری گزیده است ... آن که چشمانش از آب های خلیج شفاف تر است ... و لبانش از گل انار خواستنی تر ... در رویا دیدم که چون شهسوارانش می ربایم ... و دیدم که گردن آویزهای مروارید و مرجانش پیشکش می کنم عشق تو ای بانوی من، به من آموخته است که هذیان چیست آموخته است ... که چگونه عمر می گذرد و دختر سلطان نمی آید ... * عشق تو به من آموخته است ... که تو را در همه چیز دوست بدارم در درختان برهنه، در برگهای زرد خشک در هوای بارانی ... در باد و بوران ... عشق تو به من آموخته است ... که چگونه شب غمهای غریبان را چند برابر می کند + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 21:54 توسط omid |
غم سایه ی الهه ای است که در قلمرو قلب دشمن زندگی نمی کند. ای غم،اگرقادر به سخن گفتنی،شیزینی ات را نسبت به لذت نغمه سرایی ثابت کن. آن کس که «غم» را ندیده است، «لذت» را هم هرگز نخواهد دید. روح غمگین وقتی آرامش واقعی پیدا می کند که با روحی مانند خود یکی شود. آنها از روی احساس مشترکی که دارند به یکدیگر نزدیک می شوند; همان احساس شادی و سروری که وقتی غریبه ای هموطن خویش را در کشور بیگانه می بینید. قلب هایی که غم واسطه پیوندشان است با شکوه و عظمت شادی از یکدیگر جدا نخواهند شد. راز قلب، پوشیده در غم و اندوه است و تنها با غم است که لذت را می یابیم. در حالی که شادی فقط در خدمت پنهان کردن اسرار عمیق زندگی است. + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 13:16 توسط omid |
حقیقت بزرگی که طبیعت را برهمه چیزبرتری می دهد با کلام بشری از زبانی به زبان دیگر منتقل نمی شود . بلکه حقیقت،« سکوت » را بر می گزیند تا معنای طبیعت را به روح عاشق برساند. چیزی فراتر و خالص تر از کلام وجود دارد، و آن سکوت است. سکوت روح ما را روشن می کند، در قلبهای ما نجوا می کند، و قلب و روح ما را یکی می کند. سکوت ما را از خویشتن خویش جدا کرده، در آسمان بی کران، از این سو به آن سو می برد، و به بهشت نزدیکتر می کند. سکوت سبب می شود احساس کنیم جسم ما زندانی است، و دنیا تبعیدگاهی که ما را از موطن اصلی جدا کرده است. + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 13:12 توسط omid |
اگر با شور و اشتياق به دنبال ابديت نبودم، هرگز نغمه اي كه در تمام دوران ها سروده شده را فرا نمي گرفتم. « و يا اگر دست به خودكشي مي زدم، چيزي ازمن باقي نمي ماند جز خاكستري پنهان در گورم...» « زندگي،سياهي ابري است كه درلحظه ي تابش ناگهاني نورخورشيد از ميان ابرها، پايان مي گيرد.» «اشتياقي در دلم مي گويد كه در مرگ آرامشي نهفته است.» اگر ديوانه اي بگويد: «روح،مانند جسم ازبين مي رود و آنچه ميميرد ديگرباز نمي گردد.» به او بگوييد:«گل نيزپژمرده مي شود،اما دانه ي گل باقي است وخفته در بستر خاك.» اين راززندگي جاودانه وابدي است + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 16:25 توسط omid |
روح غمگين، از مردم مي هراسد و آرامش را در تنهايي مي يابد. مانند آهوي زخمي كه گله را ترك كرده،درغاري مي ماند تا بميرد يا بهبود يابد. تنهايي دستهاي نرم ولطيفي دارد.اما با انگشتاني قوي،به قلب چنگ انداخته و آن را به درد مي آورد. تنهايي هم پيمان غم ومونس لحظه هاي معنوي است. تنهايي خانه اي است كه نگاه هيچ همسايه اي در آن نفوذ نمي كند. اگر در تاريكي هم فرو رود چراغ همسايه شما هم نمي تواند آن را روشن كند. اگر خالي از آذوقه باشد انبار هيچ همسايه اي نمي تواند آن را پر كند و اگر در زمين خشك و بي حاصل قرار داشت، نمي توانستيد آن را به زمين حاصلخيز ديگري برده و با دستهاي فرد ديگري در آن كشت و زرع كنيد; و اگر بر نوك قله ي كوهي قرار داشت باز هم نمي توانستيد با پاي ديگري آن را به دشتهاي هموار پاي كوه بياوريد. اي برادر، زندگي تو با تنهايي احاطه مي شود و اگر به خاطر اين تنهايي نبود نه «شما» آنچه هستيد بوديد و نه «من» انچه هستم بودم. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 16:23 توسط omid |
(جگر سوخته)
آه خدايا جگرم سوخته در دلم آتش زغم افروخته سينه ام از مدرسه زندگي درس الفباي غم آموخته عشق به مردم شده پر دردلم جامه خدمت به تنم دوخته كيست كه چون من زعشق ووفا بر دگران عاطفه بفروخته ******************************************* (رؤياي آشنايي) شراب عشق در پيمانه باشد دلم از هجر تو غمخانه باشد دل بيچاره و ديوانه ي من همي در عالم افسانه باشد به رؤياي نگاه آشنايت دلم از ديگران بيگانه باشد چو شمعي ماني اندرخانه من دلم بر گرد تو پروانه باشد چو دورم از تو دل خسته من چو مرغ پر غم در لانه باشد اكنون اين دلنشين از دوري تو چومجنون عاشق وديوانه باش ********************************************** (فرياد عشق) سرمه عشق تو پر در ديده ام بارها فرياد تو را بشنيده ام در غم هجران تو اي دلبرم از دل واز جان همي ناليده ام روزها رو سوي تو ره برده ام شب به شب در فكر تو خوابيده ام عاشقت هستم كمي دركم نما سال ها در عشق تو غلطيده ام ******************************************** (آتش عشق) عشق تو خنجر زد جگرم را هجر تو شكسته كمرم را اي باغ خوش مرغ دل من عشق تو زده بال و پرم را بگرفته هواي تو زجانم عقل و دم و آه و هنرم را اكنون به غم عشق تو اي دوست آتش زده عشقت جگرم را ***************************************** (شراب عشق) از نوش شراب عشق مستم از ديدن خواب عشق مستم چون گل شده او به پيش چشمم از بوي گلاب عشق مستم او بر دل من چو ابر عشق است از روي سحاب عشق مستم بر وصل خوشش در انتظارم از وصلت ناب عشق مستم *************************************** (وجود بي نياز) جان من قربان نازت دلبرم عاشقم بر رمز و رازت دلبرم دل شده ديوانه و عاشق كنون بر وجود بي نيازت دلبرم ***************************************** (تاب ندارم) از دوريت اي يار دلم، تاب ندارم شبها زغم هجر تو من خواب ندارم گريان شده ام از دوريت اي دلبر زيبا آنقدر كه در چشم دگر آب ندارم ******************************************* (احوال مجنون) الا دلبر به يادم باش خيلي ندارد جز تو دل بر غير ميلي نشسته بر دلم از داغ مجنون توئي در ديدگانم همچو ليلي + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 15:1 توسط omid |
ای کبوتر سینه سرخ، بخوان. چرا که راز ابدیت در ترانه ات نهفته است. ای کاش همچون تو بودم، رها از زندانها وزنجیرها، ای کاش مثل تو بودم، همچون روحی سبک بال بر فراز دره ها، و نور را همچون می از جامهای آسمانی به کام خود می ریختم. ای کاش همچون تو بودم، معصوم و خشنود و شادمان. به آینده نظر نمی کردم و گذشته را از یاد می بردم. ای کاش مثل تو زیبا، نجیب و لطیف بودم. وباد بالهایم را می افشاند تا به لباس شبنم زینت یابد. ای کاش مثل تو بودم، همچون اندیشه ای شناور بر فراز زمین، و نغمه های خود را در میان جنگل و آسمان می افشاندم. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 15:43 توسط omid |
تو را به خدا، ای قلب من، عشقت را اسرار خویش دان و آن را از دیگران پنهان دار تا سرنوشتی نیکوتر بیابی. کسی که اسرار درونش را آشکار می نماید نادان است. سکوت و رازداری برای عاشق بسیار نیکوتر است. تو را به خدا، ای قلب من، اگر کسی پرسید: بر تو چه رفته است؟ پاسخ مده. اگر از تو درباره ی معشوقت پرسیدند، گمراهشان کن. تو را به خدا، ای عشق من، شور و احساس خود را پنهان ساز. بیماری تو همان درمان توست، زیرا نسبت عشق به روح همچون شرابی است در پیاله. آنچه تو می بینی مایع است و آنچه دیده نمی شود جوهر و نیروی آن است. تو را به خدا، ای قلب من، مصیبت های خودت را آشکار نکن، تا اگر دریاها خروشیدند و آسمان ها فرو ریختند، تو ایمن باشی. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 15:42 توسط omid |
|
| ||||||